نود دقیقه آزادی

قصه‌ی زنان از تماشای فوتبال در ورزشگاه آزادی – از ۱۳۴۷ تا ۱۳۹۸ 

 

شبنم م. اولین باری که وارد ورزشگاه آزادی شد نوزده‌سال داشت. دانشجوی رشته‌ی باستان‌شناسی در دانشگاه تهران بود و تازه یک‌سال بود که شیفته‌ی فوتبال شده بود. در خانواده‌شان کسی علاقه‌ا‌ی به فوتبال نداشت و کم پیش می‌آمد برای تماشای مسابقه‌ها پای تلویزیون بنشینند. سال ۱۳۸۳ وقتی در کنکور قبول شد به اردویی رفت که علائقش را تغییر داد.

دانشگاه تهران اردویی سه‌روزه برای دانشجویان تازه‌وارد تدارک داده بود تا آن‌ها را با زندگی خوابگاهی و دانشگاهی آشنا کند. یک‌ماه بعد از شروع سال تحصیلی، دانشجویان به اردوگاهی در منطقه‌ی کُردان در غرب تهران دعوت شدند. شبنم م. به خاطر می‌آورد با دوستان تازه‌یافته‌ در غذاخوری سرگرم صحبت بود که ناگهان همه‌ی دانشجوها به نمازخانه هجوم می‌برند. «داشتیم درباره‌ی سیاست و انتخابات حرف می‌زدیم.» دختر هجده‌ساله‌ی اهوازی بهت‌زده اطرافش را نگاه می‌کند تا بالاخره پی می‌برد دوستانش برای تماشای بازی استقلال‌ـ‌پرسپولیس‌ به نمازخانه رفته‌اند. «کاملاً تک افتادم و از خودم پرسیدم مگر فوتبال چه دارد که همه را یکهو طرف خودش کشاند.» از سر کنجکاوی می‌رود نمازخانه و می‌بیند پرده‌ی ضخیم بین زنان و مردان را کنار زده‌اند و همه روی زمین نشسته‌اند به تماشای فوتبال. «درست یادم است. روز جمعه بود و ساعت‌های ملال‌آور و گرفته‌ی دم غروب.» جمعه‌ی کسالت‌بار به جمعه‌ی هیجانی تبدیل شده بود، به جمعه‌ی پراضطراب، به جمعه‌ی کَل‌کَلی. دانشجویان تازه‌وارد چشم به بازی دو تیم پرطرفدار دوخته بودند و با هر خطایی فریادشان هوا می‌رفت. «مساوی شدند.»

شبنم م. از آن جمعه دلبسته‌ی تماشای فوتبال شد و به تشویق دوستانش که استقلالی بودند طرفدار همین تیم ‌شد. «تصمیم درستی بود.» بیشتر از آنکه مسئله‌ی طرفداری مطرح باشد حواشی بازی‌ها برایش مهم بود. «فکرش را بکنید. بازیکنی با یک اشتباه کوچک می‌تواند برای صدها هزار آدم لحظه‌ی تراژیک خلق کند یا برای صدها هزار آدم شادی بسازد.» او بعدها فرصت پیدا کرد درباره‌ی فوتبال بیشتر بپرسد و با تیم محبوبش آشنا شود. «روزنامه‌ی ورزشی نمی‌آورند به کتابخانه‌‌ها و خوابگاه‌ها و اوایل فقط صفحه‌های ورزشی روزنامه‌‌ها دم دست بود. بعداً که درخواست دادیم فقط خبر ورزشی آوردند.» فوتبال خیلی زود او را دوآتشه کرد. به رنگ آبی حساس ‌شد و برای اولین بار در زندگی تعصب را تجربه ‌کرد. هرجا و هرچیزی که به رنگ آبی می‌دید ستایشش می‌کرد. در خوابگاه عکس بازیکنان را به دیوار کنارتختش ‌زد و صدای مسئولان را در‌آورد. «می‌گفتند عکس‌های مردانه را با آن سرووضع نباید به دیوار اتاق زد.» شبنم م. در مرحله‌ی اول دست به پنهان‌کاری و در مرحله‌ی بعد دست به نافرمانی می‌زند. «عکس‌ها را چسباندم توی کمد یا پشت در ورودی. این‌طوری پنهان می‌ماندند. اما باز لو می‌رفتم. منم دیگر شمشیر را از رو بستم و به حرف‌شان گوش نمی‌دادم. کار خودم را می‌کردم.» یک‌بار به رفقای فوتبال‌دوستش پیشنهاد می‌دهد بازی بعدی استقلال را در ورزشگاه ببینند. «بهم خندیدند و گفتند ما ورود ممنوع‌ایم.» تا آن موقع اصلاً فکر نمی‌کرد چنین محدودیتی در کار باشد. چند بار سر تمرین بازیکنان استقلال حاضر شده بود و حتی امضاء هم گرفته بود. اما ممنوعیت؟ هیچ نمی‌دانست. «توی روزنامه‌ها هم چیزی در موردش نخوانده بودم.» چیزی هم در موردش نشنیده بود؟ «نه. اصلاً. چون فوتبالی نبودم. بعد که دقت کردم دیدم عکس تماشاگر زن توی روزنامه‌ها نیست.»

ممنوعیت برای او چندان طول نکشید. «شانس آوردم.» به لطف دوستانش در دانشکده‌ی تربیت‌بدنی، توانست خرداد ۱۳۸۴ برای اولین بار به ورزشگاه آزادی برود. «نوزده سالم بود و رفتیم بازی ایران‌ـ‌بحرین را دیدیم. یادم است خاتمی هم آمده بود. ایران رفت جام جهانی. هم‌اتاق‌هام باورشان نمی‌شد رفته باشم ورزشگاه.» بلیت آسان به دست نیامد. به خاطر می‌آورد چند بلیت داده بودند به دانشکده‌ی تربیت‌بدنی و او توانسته بود از طریق آشنای بانفوذی صاحب یکی از آن‌ها شود. بلیت‌ها محدود بودند و او همه‌چیز را از هم‌اتاق‌هاش پنهان کرده بود. «نه. اصلاً پولی بابتش ندادم. روی آن مُهر غیرقابل فروش بود. کسی که بلیت را به من داد خودش فوتبالی نبود.» با همان لباس‌های رسمی که با آن‌ها به دانشگاه می‌رفت به ورزشگاه رفت، بدون وسیله‌ی اضافه‌. «کیفم را گذاشتم توی کمد دانشکده و از میدان انقلاب راه افتادم طرف ورزشگاه.»

وقتی سرش را روی سکوها ‌چرخانده بود زنانی را دیده بود که مثل خودش لباس پوشیده بودند: مقنعه سرشان بود و مانتوهای رسمی پوشیده بودند. «خیلی زود با چند نفرشان صمیمی شدم.» شادی، آن شب را برای او به یاد ماندنی کرد. ‌دیده بود که ایرانی‌ها چه‌طور با شادیِ‌ حساب‌شده‌ سعی کرده بودند بحرین را آچمز کنند. عده‌ی کمی نام بحرین را فریاد می‌زدند و عده‌ی بیشتری در جواب‌شان شعار می‌دادند: «ایران سَرورته.» بازی نه فقط برای ورود ایران به جام جهانی 2006 حساس بود، که به‌لحاظ سیاسی هم حیثیتی بود. «دست یک عده پرچم ژاپن بود که بعداً فهمیدم خواسته‌اند سر بحرین تلافی درآورند.» بازی که تمام ‌شد، همه‌چیز رنگ باخت و شادی شروع شد.

وقتی به خوابگاه می‌رسد از نیمه‌شب گذشته بود. «ترافیک وحشتناکی بود. از تلفن‌عمومی به بابام تلفن کردم تا بگویم رفته‌ام ورزشگاه. دوروبرم شلوغ بود و داد می‌زدم.» پدر از هیجان دخترش شگفت‌زده می‌شود و از او می‌خواهد مراقب رفتارش باشد. «نمی‌خواست خودم را توی دردسر بیندازم.» آن شب ایران شاد بود و کسی مانع شادی نبود. «پلیس هیچ کاری نداشت. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر نزدیکی انتخابات ریاست‌جمهوری بود. خود خاتمی هم بود.»

حالا همه می‌دانستند او یک فوتبالی دوآتشه است. پیش می‌آمد که فوتبال هم بازی کند، ولی با آسیبی که زانوی راستش در یک سانحه‌ی رانندگی در نوجوانی دیده بود خیلی زود عطای آن را به لقایش بخشیده بود و فقط هوادار مانده بود. یک‌بار بعد از امتحانات، می‌رود اهواز و به دوستان دبیرستانش ـ که از کودکی هوادار فوتبال بودند و زیروبمش را خوب می‌شناختندـ پیشنهاد می‌کند دسته‌جمعی بروند ورزشگاه تختی آبادان. «از پیشنهادم جا خورده بودند، چون می‌دانستند علاقه‌ای به فوتبال نداشتم.» می‌خواستند یواشکی بروند؟ البته. قبلاً در تهران این فکر به سرش زده بود؟ یک‌بار تلاش کرده بود. «صرفاً می‌خواستم به حَقم برسم.» گریم کرده بود و با تعدادی دانشجو تا دم ورزشگاه هم رفته بود، ولی موقع ورود منصرف می‌شود. «ترسیدم. یک خُرده هم حرف پدرم بود که خواسته بود خودم را توی دردسر نیندازم.» اما در اهواز مسئله فرق می‌کرد. جلوِ چشم پدر بود و راحت‌تر می‌توانست دست به خطر بزند. با دوستانش سر بازی استقلال اهواز و نفت آبادان به توافق می‌رسند. مدتی تمرین می‌کنند تا به شکلی واقعی شبیه پسرها شوند. باید مثل پسرها حرف می‌زدند، تشویق می‌کردند، هورا می‌کشیدند و حتی مثل آن‌ها با پاهای باز روی سکوها می‌نشستند و درست مثل فنر می‌پریدند هوا. ناخن‌ها را از ته می‌چینند، موها را کوتاه می‌کنند و صورت‌شان را دست گریمور معتمدی می‌سپارند تا ریش مناسبی برایشان تهیه کند. «سه نفری رفتیم استادیوم. البته همراهِ پسرهای فامیل و برادران دوستانم. زمستان بود. کاپشن پوشیده بودیم و کلاه‌بافتنی کشیده بودیم سرمان.» در استادیوم سعی می‌کنند پخش شوند تا اگر مأموران مظنون شدند به دام نیفتند. «البته یک نفرمان را گرفتند.» شبنم م. بعد از آن در ایران ورزشگاه نرفت، ولی همچنان هوادار باقی ماند.

دهه‌ی بعد دختری پیدا شد که راه را برای ورود زنان به ورزشگاه باز کرد: سحر خدایاری.

سحر خدایاری اولین بار که خواست وارد وزشگاه آزادی شود سی‌سال داشت، روز سه‌شنبه بیست‌ویکمِ اسفندِ ۱۳۹۷. استقلال با العینِ امارات قرار بود ساعت هفت غروب به مصاف هم بروند. مهمانِ سرزده‌ی آن بازی محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور سابق، بود که رسانه‌ها را غافلگیر کرده بود. اما بعدها معلوم می‌شود تماشاگر ویژه سحر خدایاری بوده که از قم به تهران آمده. هشت‌روز مانده به نوروز. هوادار استقلال بود. گفته‌اند وقتی استقلال به زمین می‌رفت تسبیح دست می‌گرفت و برای بُردش صلوات می‌فرستاد. روز سه‌شنبه وقتی به ورزشگاه ‌رسیده بود چیزی به تاریکی هوا نمانده بود. چراغ‌های سهمگینِ ورودی‌ها روشن شده بود و او در سایه‌روشنی هول‌آور به استقبال بازرسی رفته بود. لباسِ مبدل پوشیده بود، با «کلاه‌گیس آبی و پالتوی بلند.» ۱۴۰کیلومتر راه آمده بود، با هول‌و‌هراس، دور از چشم پدر. بعدها فرصت پیدا ‌کرده بود به خواهرش بگوید در لحظه‌ی آخر همه‌چیز نقش بر آب ‌شد، در صف شلوغ بازرسی. وقتی مأموران می‌خواستند بازرسی‌اش کنند اعتراف می‌کند دختر است تا بهش دست نزنند. مذهبی بود. 

بازداشت. به مدت دو روز. با تودیع وثیقه‌ی پنجاه‌میلیون تومانی برمی‌گردد خانه. پرونده‌ به دادگاه انقلاب می‌رود. اتهام‌ها: پوشش نامناسب، جریحه‌دار کردن عفت عمومی و توهین به مأموران. حبس کوتاه بود، ولی دگرگونش می‌‌کند، ناراحت و گوشه‌گیرش می‌کند. شش ماه بعد، در یک روز تابستانی، برای پیگیری پرونده باید به دادگاه انقلاب برود. باز کیلومترها راه می‌آید. تنها، مضطرب، دور از چشم پدر، دور از چشم خانواده. این بار ظهرنشده به خانواده‌‌اش خبر می‌دهند که دخترشان روبه‌روی دادگاه انقلاب خودسوزی کرده است. دوشنبه، یازدهم شهریور ۱۳۹۸. روی آسفالت داغ خیابان معلم. و جنگِ مرگ و زندگی شروع می‌شود.

وقتی تهران تاریک می‌شود، مقامی ناشناس ـ اما آگاه ـ در دادگستری تهران بیانیه‌ای برای خبرگزاری‌های دولتی می‌فرستند: «دختری جلوِ یکی از واحدهای قضائی تهران خودسوزی کرد.» کوتاه. بدون اسم. خبرش عادی منتشر می‌شود و از چشم رسانه‌ها دور می‌ماند. هفت روز بعد که مرگ پیروز می‌‌شود ابهام‌ها برجسته‌تر می‌شد.

ـ از کجا بنزین آورده بود؟

بیانیه‌ی دادگستری از قبل به آن جواب داده بود. «از قبل تهیه کرده بود.» اما چرا از خودسوزی او فیلم یا عکسی در دسترس نیست؟ در آن خیابانِ پررفت‌وآمد. چرا کسی آتش را خاموش نکرد؟ روزی که بدن سوخته‌ی سحر خدایاری به خاک سپرده ‌شد پدرش ضرورت دید به سؤال‌های روزنامه‌ی کیهان پاسخ بدهد. «دخترم مشکل عصبی داشت و روزی که برای پیگیری پرونده‌اش به دادگاه رفت اعصابش به هم ریخت و خودسوزی کرد.» پدرش جانبازِ جنگ هشت‌ساله‌ی عراق و ایران است. تأکید دارد که خودش و خانواده‌اش «فدایی انقلاب‌»اند.

مسئله، تماشای فوتبال روی سکوهای بِتونی ورزشگاه بود. سال ۱۳۶۱ طی یک بخشنامه ورود زن‌های ایرانی به ورزشگاه‌ها ممنوع شد. همزمان باشگاه‌ها و بازیکن‌ها را هم داشتند پاکسازی می‌کردند و صفحه‌های ورزشی روزنامه‌های آن سال روی این مسئله متمرکز بودند. مصطفی داودی، رئیس وقت تربیت‌بدنی، دستور ‌داده بود بازیکنان بالای ۲۷ سال بیرون زمین بمانند و روزنامه‌ها اغلب درباره‌ی همین قضیه می‌نوشتند. حال آنکه بخشنامه‌ی دیگری هم در کار بود، بخشنامه‌ی ممنوعیت ورود زن‌ها به ورزشگاه‌ها. سال‌ها به آن عادت شد. اما بعد تماشای فوتبال روی سکوها باز مطالبه شد. سی زن از شهرهای مختلف ایران (تهران، قم، انزلی، کرمانشاه، اصفهان، بندرعباس، اهواز، تبریز) تجربه‌های شخصی‌شان را از تماشای فوتبال برای من روایت کرده‌اند. بین‌شان هم هفده‌ساله است هم هشتادساله. این‌ها باورهای مختلف دارند و شغل‌های متفاوت دارند. روایت‌شان از ۱۳۴۷ شروع می‌شود تا ۱۳۹۸. چیزی حدود پنجاه‌سال. از آزادی تا آزادی.

روزی روزگاری آزادی

تهرانِ دهه‌ی چهل و پنجاه فوتبالی‌تر بود تا تهرانِ دهه‌های بعد. و این تنها به لطفِ حضور آبی و قرمز نبود، هرچند شهرِ دوباشگاهی سرزنده‌تر است تا شهر تک‌باشگاهی. نمونه‌هاش تهران و تبریز و مشهدند که فوتبال در آن دو شهر اول به لطف تعارض رنگ‌ها حضوری ملموس‌تر دارد تا آن آخری. شهر دوباشگاهی فقط سرزنده نیست، منعطف‌‌تر و معتدل‌تر است. حق انتخاب می‌گذارد و تحکمی در کار نیست. شهر تک‌باشگاهی مثل انتخابات تک‌نامزدی‌ست. حرف اول و آخر را یک‌ نفر می‌زند. ‌اما تهرانِ دهه‌ی چهل و پنجاه فوتبالی‌تر بود، نه فقط به خاطر تعارض رنگ‌ها، که این تعارض بعدها هم تداوم یافت. فوتبالی‌تر بود به لطف حضور زن‌ها. بعدها معلوم شد ورزشگاه تک‌جنسیتی چیزی‌ می‌شود مثل همان شهر تک‌باشگاهی. غولی می‌شود تک‌دست و تک‌چشم و خشن که مدام باید مهارش کرد. بدهیبت می‌شود.

«من آن سال‌ها بیشتر ورزشگاه آزادی می‌رفتم که بهش آریامهر می‌گفتند و امجدیه کمتر رفتم. شاید فقط دو سه بار. کلاً بیشتر به کتاب علاقمند بودم و ورزشگاه فقط گاه‌گاهی می‌رفتم، خصوصاً برای بازی‌های پرسپولیس و تاج. اما همکلاس‌هایی داشتم که همیشه می‌رفتند تماشای فوتبال. پدرم، مرتضی احمدی، عاشق پرسپولیس بود. همین که می‌شد هیجان‌ و شادی‌ و اضطراب‌ را با دیگران شریک شد بازی دیدنی‌‌تر می‌شد. 100 هزار نفر می‌نشستند به تماشای بازی. پدرم خلافِ بقیه که مرتب بالا می‌پریدند و فریاد می‌زدند مردِ آرامی بود، اما حرص هم می‌خورد و دندان‌ها را مرتب روی هم فشار می‌داد. پرسپولیس بعد از بچه‌هاش، مملکتش ـ که روی آن به شدت تعصب داشت ـ و هنرش عزیزترین مسئله بود در زندگی او. عشقش بود. پرسپولیس در زندگی ما تعیین‌کننده بود. مثلاً نمی‌توانستیم مبلمان آبی توی خانه داشته باشیم، یا لباس آبی. یادم می‌آید بلوز آنقوره‌ی آبی‌رنگی داشتم که بسیار قشنگ و ظریف بود، زمستانی بود و حالتی پشمی داشت. دور یقه و آستین‌هاش سفید بود. یک‌بار که بازی پرسپولیس و تاج بود بی‌هوا آن را تن کردم و پالتویی هم روی آن پوشیدم و به این ترتیب اصلاً پیدا نبود و حتی پدرم و برادرم هم موقع ترکِ خانه آن را ندیدند. در هوای سرد ورزشگاه روی سکو نشسته بودیم که لحظه‌های حساس بازی فرا رسید. جمعیتِ مضطرب چشم به زمین دوخته بود. من یک‌لحظه احساس گرما کردم و از آن‌جا که پالتوم بلند بود مجبور شدم بایستم تا درش بیاورم. یکهو عده‌ای از دو طرفم فریاد ‌زدند «بپوش بشین.» و پدرم فریاد می‌زد «این چیه پوشیدی؟» من بهت‌زده و وحشت‌زده دکمه‌ها را هول‌هولکی بستم و نشستم. با آنکه در آن بازی حساس از سر حواس‌پرتی بلوزی پوشیده بودم که به رنگ لباس تیم تاج نزدیک بود، نه تنها کار به خشونت و فحاشی کشیده نشد که دست‌مایه‌ی مزاح اطرافیان هم شد.»

آزیتا احمدی، خانه‌دار

«بازی مهمی را که همیشه به یاد می‌‌آورم بازی ایران‌ـ‌اسرائیل بود. یک بازی حساس و مهم که خیلی‌ها بلیت گیرشان نیامده بود. وقتی داشتم وارد ورزشگاه می‌شدم به چشم خودم دیدم روی درخت‌ها و بالکن‌ها و تیر برق‌ها همه آدم بود. امجدیه جوری پر شده بود که مردم از دیوارها بالا کشیده بودند. سال 1347 ایران میزبانِ جام ملت‌های آسیا بود و ایران و اسرائیل رفته بودند مرحله‌ی نهایی. وقتی بازیکنِ ـ اگر اشتباه نکنم ـ شماره‌ی 8 اسرائیل گُلی به ایران زد امجدیه در سکوت مرگ فرو رفت. خود جُهودها شاید حدود ده هزار بلیت خریده بودند تا جوِ ورزشگاه را دست بگیرند ولی همان‌ها هم بعد از آن گُل در سکوت بودند و فقط گاهی دستی می‌زدند. بازی برای خود دربار هم مهم بود و بعد گُلی که ایران خورد به سرمربی فشار آوردند که همایون بهزادی هر طور شده باید وارد زمین شود. اما بهزادی از زانو مصدوم بود. بین دو نیمه به زانوی او کورتون تزریق کردند و در نیمه‌ی دوم وارد زمین شد و حدود یک ربع بعد گل مساوی را زد و دقایقی بعد هم پرویز قلیچ‌خانی گل نهایی را زد و ایران بازی را بُرد. با آن همه ازدحام فضای ورزشگاه پُر از عشق و صمیمیت بود. من نمی‌شنیدم کسی حرف رکیک بزند. گاهی می‌شد در زمین خطایی از کسی سر بزند و تماشاگری عصبانی شود ولی مثل حالا نبود که از دهن‌ها فحش سرازیر شود.»

مینو مهجوری، خانه‌دار

«قبلِ انقلاب من خودم فوتبال بازی می‌کردم. مربی اولم آقای ایرج دانایی‌فرد بود و بعد هم آقای منصور پورحیدری. سر همین ورزشگاه زیاد می‌رفتم و حتی یادم است وقتی کم‌سن‌وسال بودم بازی ایران‌ـ‌اسرائیل را با مادرم رفتیم امجدیه دیدیم. آن موقع زن‌ها هم می‌توانستند در ورزشگاه‌ها بازی کنند و هر تماشاگری می‌توانست بازی‌شان را تماشا کند. مثلاً یادم است قبلِ بازی ایران‌‌ـ‌‌برزیل در همین ورزشگاه آزادی تیم‌‌های زنانِ ایران و ایتالیا به مصاف هم رفتند. یک بازی دوستانه. خودم آن‌جا توی زمین نبودم ولی به‌هر‌حال چنین رقابت‌هایی وجود داشت.»

فریده شجاعی، نایب‌رئیس فدراسیون بسکتبال

«آخرین‌باری که رفتم ورزشگاه بازی تاج‌‌ـ‌پرسپولیس بود. بعد دیگر جو ناآرام شد و رفتیم سمت انقلاب. آن موقع زن‌ها همیشه حضور داشتند در ورزشگاه‌ها و چیزی که مایلم روی آن تأکید کنم این است که زن‌های ما آن موقع محجوب‌تر بودند. وقتی می‌خواستند تیم محبوب‌شان را تشویق کنند فقط دست می‌زدند و اسم تیم را می‌بردند. اما شعار نمی‌دادند. شعار مال مردها بود، خصوصاً آن‌هایی که روبه‌روی جایگاه بودند. خدا رحمت کند محمد بوقی و فتح‌الله غریب‌نواز و دیگران را. این‌ها روبه‌روی جایگاه شعار می‌دادند و مردها جواب می‌دادند، اما نه با فحش. اصلاً مردها به اندازه‌ی این‌ روزها خشمگین نبودند و به حرمت حضور زن‌ها نزاکت به خرج می‌دادند. بسیاری را می‌دیدم که خانوادگی می‌آمدند ورزشگاه. با برادر و خواهر یا همسر و فرزند. صمیمیت بود. غریبه‌ها با هم مهربانی می‌کردند. یادم می‌آید در یکی از بازی‌های مهم تاج و پرسپولیس مثل دفعات قبل پسر کوچکم، شاهین، را هم با خودم برده بودم. مردهایی که ردیف پایین بودند سر شاهین را گرم می‌کردند تا شَر به پا نکند. همه‌چیز داشت خوب پیش رفت و رسیدیم به نیمه‌ی دوم. یکهو دیدم شاهین نوارهای رنگی را که روی چمنِ کنار زمین پهن می‌کردند برداشته و رفته وسط بازی. محشری به پا شد. داور سوت کشید و بازی را متوقف کرد و شاهین را بغل کرد و گذاشتش کنار زمین. کاری که شاهین کرد از آن صحنه‌های فراموش‌نشدنی شد و همین‌طور واکنش مردم هم تماشایی بود. خنده و مهربانی و صمیمیت.»

مینو مهجوری، خانه‌دار

«هفت سالم بود که با برادرم رفتم تماشای مسابقات فوتبال المپیک آسیایی تهران. سال ۱۳۵۳. بازی ایران‌ـ‌کره‌جنوبی بود. ورزشگاه لابد امنیت داشت که مادر یک خانواده‌ی مذهبی اجازه داده بود دختر هفت‌‌ساله‌اش همراه پسر نوزده‌‌ساله‌اش به تماشای فوتبال برود. بازی هنوز شروع نشده، هیجان‌زده شده بودم. احساس می‌کردم اتفاق بزرگی در زندگی‌ام افتاده، چون تا مدت‌ها چیزهایی را که دیده بودم برای دخترهای کوچه‌مان تعریف می‌کردم و رؤیا می‌بافتم. چشم‌های ژاپنی داشتم و یادم است راننده‌تاکسی به برادرم گفت بچه را بفرست قاطی کره‌ای‌ها تا ایران را تشویق کند. توی ورزشگاه دوروبرم هیچ زنی نبود. اما حرف بدی هم نشنیدم. ساندویچ کالباس می‌خوردم و به جای فوتبال مردم را تماشا می‌کردم.»

ناهید آخوندی، معاون برنامه‌ریزی آموزشی دانشگاه

«همه‌جور زنی به ورزشگاه می‌‌رفت، از هر قشری و با هر سرووضعی. دخترها اغلب بلوزشلوار می‌پوشیدند. اما چادری هم بین‌شان بود. پرسپولیسی‌هایی بودند که دیوانه‌وار عاشق فوتبال بودند و چادری کامل بودند. دقت کنید که دارم در مورد زمان شاه صحبت می‌کنم. این زن‌ها که فقط روسری کیپ‌شده و بلوز آستین‌بلند نداشتند، چادر مشکی هم سر می‌کردند. پوشش کامل. متعصب‌هایی بودند که نمی‌دانید چه می‌کردند برای پرسپولیس. دیدن آدم‌ها و واکنش‌هاشان گاهی از خود بازی جالب‌تر بود. زنانی را می‌دیدم که جای مادرم بودند به لحاظ سن‌وسال و همین‌طور دخترانی که کودک بودند. طرفداران پرسپولیس روی سکوها با هم قرار می‌گذاشتند فحش ندهند، صرفاً به حرمت حضور زن‌ها. اگر کسی هم از کوره در می‌رفت و چیزی از دهانش می‌پرید بقیه یکصدا فریاد می‌کشیدند «ش‌ش‌ش» تا ساکتش کنند. حتماً طرفداران تاج هم چنین قرارمدارهایی داشته‌اند.»

آزیتا احمدی، خانه‌دار

گفتند «از فردا نیا»

انقلاب که شد حسین شاه‌حسینی شد رئیس تربیت‌بدنی. والیبال و بسکتبال و راگبی بازی می‌کرد، اما سیاسی و انقلابی هم بود. اول اسم‌ها را تغییر داد. تاج را کرد استقلال، چون گفت درباری‌ست و پرسپولیس را کرد پیروزی. بعد رفت سراغ ورزشگاه‌ها. آریامهر را گذاشت آزادی، چون گفت «متعلق به آحاد مردم ایران است.» (هفتادسال پایداری، حسین شاه‌حسینی، انتشارات چاپخش) اما ظاهراً تا او بود زن‌ها اجازه داشتند برای تماشای فوتبال وارد ورزشگاه شوند. هرچند روایت‌هایی هم هست که عکسِ آن است. بعداً گفتند کنارش گذاشتند تا «یک مدیر مکتبی» مسئول تربیت‌بدنی شود. همزمان با اجرای «بخش‌نامه‌ی ۲۷ساله‌ها» ورود زن‌ها هم به ورزشگاه‌ها ممنوع شد.

«از سال ۱۳۵۳ که بازی‌های آسیایی به میزبانی ایران برگزار شد تا سال ۱۳۵۷ که انقلاب شد من مسئول اِسکوربوردهای مجموعه‌ی ورزشی آزادی بودم، یعنی هم زمین صدهزار نفری، هم سالن دوازده‌هزار نفری، هم سالن‌های والیبال و بسکتبال و کشتی و هر سالن دیگری. وقتی انقلاب شد گفتند نمی‌توانی توی ورزشگاه باشی. حساسیت اول بیشتر از هرجا روی استخرها بود و من مسئول اسکوربوردهای آن‌جا هم بودم. همان روز اول گفتند دیگر پات را توی استخر نگذار. بعد تعدادی مرد آوردند تا به آن‌ها یاد بدهم چه کار باید بکنند. خودم کار را زیر نظر سوئیسی‌ها یاد گرفته بودم. در واقع ما برای شرکتی پیمانکاری به نام تاب‌ایران کار می‌کردیم که واردکننده‌ی اسکوربورد(=تابلوی ثبت نتایج) بود و زیر نظر سازمان تربیت‌بدنی فعالیت می‌کرد. چهار سال محل کارم ورزشگاه آزادی بود. از هفده‌سالگی. اما گفتند دیگر نمی‌توانی باشی. گفتند اجازه نداری در فضایی باشی که مردها ورزش می‌کنند. دستورالعملی بود از طرف سازمان تربیت‌بدنی که رئیسش حسین شاه‌حسینی بود. این بود که از ورزشگاه رفتم دانشگاه برای درس خواندن.»

فریده شجاعی، نایب‌رئیس فدراسیون بسکتبال

«آخرین‌ باری که رفتم ورزشگاه بعد انقلاب بود. برای بازی استقلال‌ـ‌پرسپولیس‌. سال ۱۳۶۰ بود و با دو پسرم که فوتبالی بودند و اصرار داشتند بازی را با هم ببینیم همراه برادرم رفتیم. به‌خاطر ناامنی‌ آن روزهای دم انقلاب نگران بودم. اما در نهایت تسلیم شدم و رفتیم. ازدحام وحشتناکی دور ورزشگاه بود و اصلاً معلوم نبود کی به کی است. سرم را مرتب با نگرانی می‌چرخاندم به اطراف و دلشوره داشتم. می‌ترسیدم زدوخوردی بشود و پسرهام که یکی‌شان باید همان روزها می‌رفت سربازی آسیب ببینند. بلیت گرفتیم و بعدِ بازرسی‌های پی‌در‌پی رفتیم روی سکوها. غوغایی بود. بوق و بوق و بوق. صداها می‌پیچید توی سرم و ورزشگاه با فریاد تماشاگرها می‌لرزید.»

عشرت سمیعی، خانه‌دار

«انقلاب که شد دیگر هیچ‌وقت حسرت رفتن به ورزشگاه را نداشتم، چون انگار با انقلاب این باور به من تزریق شد که ورزشگاه جای زن نیست. من به شدت عاشق فوتبال بودم. یادم است مدرسه می‌رفتم که برای یکی از جام‌های جهانی در دوران راهنمایی‌ام دفترچه‌ی گزارش و خاطرات درست کرده بودم و عکسی از سوکراتِس برزیلی روی آن چسبانده بودم، ولی این علاقه به مرور به صفر رسید. طوری که حتی خبر ورزشگاه رفتن زنان هم تکانم نداد.»

ناهید آخوندی، معاون برنامه‌ریزی آموزشی دانشگاه

«پسرم مرخصی گرفته بود و آمده بود سری بزند. هر وقت می‌فهمید استقلال بازی دارد سر تا پا هیجان می‌شد و روی زمین آرام نمی‌گرفت. آن یکی برادرش برای تحصیل رفته بود انگلستان و این یکی تک افتاده بود. با خواهش و لابه از من که آن سال‌ها بی‌حوصله شده بودم خواست همراهی‌اش کنم. گفت “مگه پارسال بد بود.” باز قبول کردم. برادرم بعدِ سال‌ها پیکانی خریده بود و شوق داشت آن را بیرون ببرد. چند نفری راه افتادیم. اما دم ورزشگاه اجازه ندادند وارد شویم. گفتند ورود زن‌ها ممنوع شده. اگر اشتباه نکنم تابستانی بود، چون اغلب فقط پیرهن داشتند.»

عشرت سمیعی، خانه‌دار

«ورود زن‌ها قدغن بود، حتی برای منی که هفت سال نایب‌رئیس فدراسیون فوتبال بودم. در آن مدتِ هفت‌سال شاید سرجمع حدود ده‌ باری توانستم به ورزشگاه آزادی بروم، منتهی همیشه فقط در جایگاه ویژه. همه‌چیز هماهنگ‌شده بود. مثلاً یک دوره داوری بین‌المللی برای فوتبال زنان آورده بودیم تا کلاس‌ داوری برگزار کند. گفت این‌ها باید بازی مردان را ببینند و تحلیل‌ کنند. پیگیری کردیم تا بالاخره اجازه دادند با حدود 30 داور زن برویم ورزشگاه و در جایی که برای‌مان مشخص کرده بودند بازی را ببینیم. این‌ها همه تک‌وتوک بود، وگرنه به صورت عمومی تماشای بازی مردان قدغن بود.»

فریده شجاعی، نایب‌رئیس فدراسیون بسکتبال

رؤیای آزادی

زنان ورود ممنوع شدند. اما نسلی از آن‌ها به رؤیا متوسل شدند. برای سال‌ها خود را روی سکوهای بِتونی ورزشگاه تصور می‌کردند، با همان شمایلی که دوست داشتند. و در عالم خیال هیچ ممنوعیتی در کار نبود. یکی‌شان می‌گفت تا سال‌ها وقتی برادرش از ورزشگاه برمی‌گشت با چشم‌های بسته پای صحبت‌های پرهیجان او می‌نشست و خود را در رؤیا غرق می‌کرد.

«این آرزو هنوز در 35 سالگی با من مانده که به دِربی تهران بروم، با صورتی رنگی‌شده و پرچمی در دست. چند ساعتی پشت در ورزشگاه آزادی بایستم و با هوادارانِ پرسپولیس کُری بخوانم و بعد بازرسی‌ها و تونل‌ها را تجربه کنم و بنشینم روی سکوها به تماشای بازی. و بعد تشویق و تشویق و تشویق. آن قدر بالا بپرم و جیغ بزنم که صدایی برایم نماند. این چیزی‌ست که حسرتش در دلم است. وقتی تیم تو می‌برد نمی‌خواهی به خانه برگردی. دلت می‌خواهد تا صبح در خیابان‌ها بگردی و فریاد بزنی خوشحالی. بارها پیش آمده که با خودم گفته‌ام چرا در ایران به دنیا آمدم و چرا اصلاً دختر شدم.»

سهیلا خادمی، پرستار

«دوست دارم یک‌بار هم که شده بروم ورزشگاه و بازی تیم محبوبم را از نزدیک ببینم. اما خُب ترجیح می‌دهم اول فرهنگ تماشای فوتبال بین مردها بالا برود بعد بروم. می‌دانم تماشای بازی در ورزشگاه با آن همهمه‌ها و فریادها و تشویق‌ها چه حس قشنگی دارد. یک‌بار خواب دیدم رفته‌ام به ورزشگاه سانتیاگو برنابئو که ورزشگاه خانگی رئال مادرید است. تنها بودم ولی بعد چند تایی از دوستانم را هم دیدم. یادم نیست که بخش زنانه بودم یا نه. اما دوروبَرم کلی زن بود. وقتی رئال گل زد ما بلند شدیم و خوشحالی کردیم، بین آن همه جمعیت.»

ریحانه سادات‌میرداماد، دانش‌آموز دبیرستانی

«دوست داشتم لباس آبی بپوشم ـ حتی اگر بازی تیم‌ ملی باشد ـ و وسط بنشینم. دوست داشتم کلاه برت سرم بگذارم و صورتم را رنگ کنم. خودم را بعضی وقت‌ها هنوز هم در 37 سالگی مجسم می‌کنم که آزادانه با پوششِ باب طبعم روی سکو ‌نشسته‌ام و فوتبال تماشا می‌کنم.»

افسانه پرهیزگار، خانه‌دار

«عصری داشتیم با مترو از کلاس‌قرآن برمی‌گشتیم که رسیدیم به ایستگاه ورزشگاه آزادی. شلوغ بود و یادمان افتاد روز دِربی‌ است. من دانشجوی الهیاتم و خیلی‌ها انتظار ندارند فوتبال‌دوست باشم. به دوستانم گفتم کاش ما هم توی ورزشگاه بودیم، درست پشت دروازه، روی صندلی‌های جلو. اما نمی‌شد. دو نفر پرسپولیسی بودیم و سه نفر استقلالی. شروع کردیم به کُری‌ خواندن. قطار می‌رفت و ما کل‌کل می‌کردیم و دوروبری‌ها باورشان نمی‌شد چادری‌هایی مثل ما این‌‌ قدر فوتبالی باشند. نمی‌دانستند اگر فرصتش را می‌داشتیم حتماً برای جام جهانی ۲۰۱۸ به روسیه هم می‌رفتیم.»

المیرا رقیبی، دانشجوی علوم قرآنی

«وقتی می‌بینم زنانی مثل شیوا یاری ـ که کرمانشاهی است ـ بیرونِ ایران در بازی مردها سوت می‌زنند افتخار می‌کنم و لذت می‌برم. این رؤیای من است که دوست دارم روزی تجربه‌اش کنم. بارها پیش آمده که خودم را وسط زمین تصور کرده‌ام و سوت زده‌ام. دوست دارم تبعیضی در فوتبال نباشد، در رشته‌ای که همه چیز مال مردهاست، از مالی بگیرید تا امکانات رسانه‌ای. ما زنان هم پیشرفت می‌کنیم اگر برابری باشد.»

پریسا گراوندی، دروازه‌بان سپاهان

«عکس بازیکنان را همراه زندگی‌نامه‌‌شان از روزنامه‌ها می‌کندم و می‌چسباندم توی دفتر. اگر روزنامه‌ای حرفش‌ درباره‌ی بازیکنی تناقض داشت، می‌گشتم حقیقت را پیدا می‌کردم و توی دفترم ثبتش می‌کردم. آن روزها مرسوم بود روزنامه‌‌ها فوتبالیستی را به تحریریه‌شان دعوت می‌کردند و از خواننده‌ها می‌خواستند از فلان ساعت تا فلان ساعت تماس بگیرند. من همیشه پای تلفن بودم، از آن تلفن‌های قدیمی. تقلا می‌کردم با بازیکن محبوبم صحبت کنم. زیاد پیش می‌آمد که رؤیابافی کنم. تمرین می‌کردم که چه‌طور باید توی ورزشگاه تشویق کنم و شعار بدهم. سن که کمتر است آدم به شکل عجیب‌وغریبی رؤیا می‌بافد. راستش کمتر خودم را جزو تماشاگرها تصور می‌کردم، بیشتر خودم را جای بازیکن‌ها می‌گذاشتم. می‌دانید که ایران فوتبال زنان را از تلویزیون پخش نمی‌کند، ولی من امید داشتم فوتبالم به‌قدری حرفه‌ای ‌‌شود که همراه ده بازیکن مرد مرا به زمین بفرستند، به عنوان نفر یازدهم. این رویای من بود و سال‌ها در ذهنم حضور داشت.»

بهاره جبارپور، مربی تکواندو

«خودم را می‌دیدم که صورتم را نقاشی کرده‌ام و شال قرمز انداخته‌ام و کلاه پرسپولیسی ‌گذاشته‌ام. من با پرسپولیس زندگی کرده‌ام. عکس‌شان همیشه دوروبرم بوده، روی در و دیوارها. حتی پرچم به اتاقم ‌زده‌ام. بعدها که خوابگاه دانشجویی رفتم این عادت را هم با خودم بُردم و عکس‌ها را به دیوار زدم. یک‌روز مسئول خوابگاه تذکر ‌داد که «عکس‌ها را بَردار.» گفت چرا عکس پسر به دیوار زده‌ای. من توجهی نکردم، چون به فوتبال زنده بودم. به این فکر می‌کردم که اگر کسی بخواهد مخفیانه وارد ورزشگاه شود چه کار باید کند. نقشه می‌کشیدم و خیال‌بافی می‌کردم. اما تا به گریم و دستکاری توی صورت می‌رسیدم منصرف می‌شدم، چون شخصاً زیرزیرکی نیستم و خودم را لو می‌دهم.»

نکیسا مهرانی، بازرس بیمه

«حضور من در ورزشگاهِ به اصطلاح آزادی فقط در حد رؤیاهای با ظرافت دخترانه یا زنانه‌ی خودمان بوده است به دور از بی‌احترامی، توهین، خشونت و فحش. در حد تصور روبه‌رو شدن با سبزی یک‌دست زمین‌چمن، با حجم زیادی از انرژی مثبتی که با هیاهوی هواداران به سمت بازیکنان می‌رود، با یک‌صدا بودن برای تشویق تیمی که روی آن تعصب دارم، برای هیجان و شادی گل زدن و غم گل خوردن‌مان. حضور من در ورزشگاه آزادی در حد تصور از اشتیاق لحظه‌ی ورود تیم‌ها به زمین است. حضور من در حد تصوراتی است که در واقعیتِ ورزشگاه مردانه‌ی آزادی نمی‌گنجد.»

هلیا خدابخش، دانش‌آموز دبیرستان

ما شادی کردیم

فوتبال بی‌‌هواداری فوتبال نیست و هوادار لذتِ فوتبال و هواداری را در تماشای دسته‌جمعی آن می‌بیند. زن‌ها اگرچه ورود ممنوع شدند، همچنان هوادار باقی ماندند. هوای فوتبال از سرشان نیفتد و تماشای فوتبال زنده ماند. دو دهه‌ای عمدتاً پای تلویزیون بودند، تلویزیون‌هایی کوچک و شکم‌دار که در اتاق‌های نشیمن گذاشته می‌شد. اول خانواده بود و مقداری فامیل. دهه‌ی 70 وقتی اصلاحات پیروز شد غلبه باز با تلویزیون بود. اما رفته‌رفته بیرون از نشیمن‌ها و خانواده‌ها و فامیل‌ها. تماشای فوتبال سر از کافه‌ها و رستوران‌ها و محفل‌ها درآورد. زن‌ها همچنان هوادار مانده بودند تا که کار به سالن‌های سینما و پارک‌ها کشیده شد. شهر شد ورزشگاه، فارغ از دسته‌بندی زنانه‌مردانه. شادی فوتبالی که سال‌ها در چاردیواری خانه‌ها باقی مانده بود سرازیر شد به خیابان‌ها.

«یک‌بار در خانه‌ی عمه‌ام در تهران به تماشای فوتبال نشسته بودیم. پسرعمه‌ها همه جمع بودند. باز بازی مهمی بود و با هر شوتی صدای فریاد پسرعمه‌ها بلند می‌شد. من پشت‌سر آن‌ها نشستم و صرفاً به تشویق‌ها و تشرهای زیرلبی اکتفا می‌کردم. هم سنم از آن‌ها کمتر بود هم این اجازه را به خودم نمی‌دادم که به ‌اندازه‌ی آن‌ها احساساتم را بروز بدهم، چون فوتبال فقط یک ورزش است نه بیشتر. و نیازی به این همه دادوبیداد و فحاشی نیست.»

زهرا خاکباز، کارشناس علوم‌تربیتی

«بازی پرسپولیس‌ـ‌کاشیما آنتلرز (فینال لیگ قهرمانان آسیا ۲۰۱۸) که شد ما مدرسه بودیم. کلی تخمه و چیپس و پفک برده بودیم و دست‌وصورت‌مان را قرمز کرده بودیم. مدیر مدرسه گفت تلویزیون نداریم ولی بازی را با کمک اینترنت می‌توانیم توی نمازخانه تماشا کنیم. ما هجوم بردیم به نمازخانه تا صف‌ اول را از دست ندهیم. اما اینترنت از همان اول بازی قطع شد و مدتی بی‌آنکه تصویری داشته باشیم پرسپولیس را به سبک ایسلندی تشویق کردیم. تا اینکه گفتند برگردید کلاس. هنوز ننشسته بودیم که خبر آوردند پرسپولیس گُل خورد و مدتی بعد از قول معاون مدرسه خبر آوردند دروازه‌ی پرسپولیس برای بار دوم باز شد. روز اضطراب و هیجان بود و چیزی از درس‌ها نفهمیدیم. منتظر بودیم زودتر به خانه برگردیم و بازپخش بازی را ببینیم.»

زینب خاکباز، دانش‌آموز دبیرستانی

«بهترین بازی‌ای که دیدم بازی ایران‌ـ‌استرالیا (مقدماتی جام‌ جهانی ۱۹۹۸ فرانسه) بود. مدیر مدرسه‌ تصمیم گرفت ما را ببرد نمازخانه‌ برای تماشای فوتبال. همه چیز خیلی ابتدایی بود. یک تلویزیون مکعبی ۲۱ اینچی. همه سرپا بودیم و از حداقل‌ها شاد بودیم. آنهایی که عقب‌تر بودند نمی‌توانستند همه‌ی صحنه‌ها را خوب ببینند و فقط صداها را می‌شنیدند. شده بود شبیه استادیوم. تنها چیزی که نداشت فحاشی بود، وگرنه پر بود از بالاپریدن‌ها‌ و هیجان‌ها و اضطراب‌ها. مدیر مدرسه اجازه داده بود رها باشیم. در مسیر برگشت به خانه خوب می‌دیدم که فضای شهر عوض شده بود و مردم شیرینی پخش می‌کردند. آدم‌ها آدم‌های دیروزی نبودند. بین‌شان صمیمیت و دوستی درست شده بود. خوشحالی جمعی بود. انگار رابطه‌ها بهتر می‌شود با شادی جمعی.»

افسانه پرهیزگار، خانه‌دار

«بازی ایران‌ـ‌استرالیا (مقدماتی جام‌ جهانی ۱۹۹۸ فرانسه) نوستالژیک شد. اولین‌بار بود که می‌دیدم همه ـ مرد و زن ـ توی مدرسه و کوچه و خیابان از فوتبال حرف می‌زنند. قبلاً فکر می‌کردم فقط دوروبری‌های خودم فوتبالی‌اند. اما بعدِ آن بازی می‌دیدم تا مدت‌ها همه با شور و هیجان از آن حرف می‌زنند، حتی آن‌هایی که عادت به فوتبال نداشتند. بعدها نمایش شادی بیشتر هم شد. سر هر بازی ملی همه می‌ریختند توی خیابان‌ها.»

مژده کشاورز، کارمند بانک

«هر بار موقعیتی پیش می‌آمد با دوستانم تا تهران می‌آمدیم و خودمان را به آب‌وآتش می‌زدیم تا وارد ورزشگاه شویم، ولی نمی‌شد. بازی ایران‌ـمراکش (جام‌ جهانی 2018 روسیه) که شد شهرداری رشت صدها صندلی تو خیابان چید تا فوتبال تماشا کنیم. شاید دو هزار صندلی می‌شد. خودش ورزشگاهی شده بود. همه آمده بودند. از زن سن‌بالا تا دختر مدرسه‌ای. مردها هم بودند. همه کنار هم. من ندیدم کسی مزاحمتی درست کند یا بدوبیراه بگوید. زن‌ها روی صورت‌شان پرچمِ ایران کشیده بودند، بوق می‌زدند و شادی می‌کردند. آن روز همه با هم اضطراب و انتظار را تجربه کردیم. وقتی سرود ملی پخش می‌شد همه ایستادیم آن را زمزمه کردیم و پرچم‌های کوچکی را که دست‌مان بود با غرور تکان می‌‌دادیم. ما خدشه‌ای به امنیت ملی وارد نکردیم.»

سمیه مفیدی، داروساز

«بازی ایران‌ـ‌مراکش (جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه) که شد با همفکری دوستانم کافه‌سلین، نزدیک پارک لاله، را اجاره کردیم و رفتیم میزها را به هم چسباندیم و روی میزها کلی تخمه و آب گذاشتیم و پرچم ایران را هم با گوآش روی دست و صورت‌مان کشیدیم. ایران بُرد. و ما سرازیر شدیم توی خیابان‌ها. از بلوار راه افتادیم طرف ولی‌عصر و از آنجا با سیل جمعیت رفتیم تا ونک. شبِ شادی بود. شبِ جیغ و غرور.»

سهیلا خادمی، پرستار

خارج تماشا دارد

هر ورزشگاهی آزادی نمی‌شود. اما زنانی بوده‌اند که در آرزوی تماشای فوتبال سفرهای دور و دراز کرده‌اند و منتظر آزادی نمانده‌اند. به ترکیه و امارات و روسیه رفته‌اند. حتی دورتر. به شرق و غرب رفته‌اند. برخی فقط به هوای تماشای فوتبال. تا بلکه ورزشگاه را تجربه کرده باشند.

«تا آخرهای نوجوانی اصلاً نمی‌دانستم زن‌ها خارج از ایران می‌توانند بروند ورزشگاه. فکر می‌کردم همه‌جای دنیا همین‌جور است. وقتی بزرگ‌تر شدم و به واقعیت‌ها پی بردم و می‌دیدم فقط مردها می‌روند ورزشگاه حسرت ‌خوردم. جوری شده بود که بارها به سرم ‌زد به هوای تماشای فوتبال سفری به خارج کنم، هرچند شرایطش هیچ‌وقت فراهم نشد…»

بهاره جبارپور، مربی تکواندو

«حضور ایران در جام جهانی 2018 روسیه که قطعی شد با همسرم برنامه‌ریزی کردیم برای تماشای بازی ایران‌ـمراکش به سنت‌پترزبورگ برویم. روز فوق‌العاده‌ای در زندگی‌ام بود. وقتی وارد ورزشگاه سنت‌پترزبورگ با آن هیبت عجیب‌وغریب و پر از شور و هیجانش شدم بغض کرده بودم و بی‌اختیار اشک می‌ریختم. یک عمر رؤیا بافته بودم. برای آن سفر مجبور شدیم وام بگیریم ولی به‌نظرم می‌ارزید. فوتبال را آن‌طور که دوست داشتم تماشا کردم.»

ندا حبیبی، کارمند آژانس مسافرتی

«روزی آگهی سفر سه‌روزه‌ به دُبي براي تماشاي بازي استقلال‌ـ‌العين را دیدم. وقتی می‌رفتم به كسي نگفتم که مبادا از سفر منصرفم کنند. اما روز بازي عکس‌هایی را توی اینستاگرام منتشر کردم و همه دیگر بو بُردند. لباس شماره‌ی ٧، محبوبِ استقلال فرهاد مجيدي، مچ‌بند و پرچم دو ستاره‌ی استقلال را برداشته بودم و رفته بودم. شب قبل بازي نتوانستم از اضطراب بخوابم. بليت نگرفته بودم و نگران بودم مشکلی پیش بیاید. از هتل تا ورزشگاه دو ساعتی فاصله بود و طول کشید تا تاکسی بیاید و ما را ببرد ورزشگاه. مثل يک رؤيا بود. قرار بود به حقی برسم كه در كشور خودم از آن محروم بودم. بليت خريدم و رفتم سمت ورودي ايراني‌ها. تو صف بازرسي پرچم و مچ‌بندم را گرفتند. سراپا اضطراب شدم، شوق شدم، محو تماشا شدم. اشک می‌ریختم. آرزوي من زیبا بود و خدا را شكر كردم كه حسرت به دلم نماند. نه توهيني شد نه بي‌احترامي. زوجی ایرانی که ساكن امارات بودند همراه با دختر كوچکِ آبی‌پوششان كنارم نشستند و با هم بازي را تماشا كرديم. دخترشان مرا ياد بچگي‌هاي خودم می‌انداخت. و من حظ کردم وقتی فهمیدم از فوتبال زیاد می‌داند.»

نسیم میرزاد، بیکار

رفتن یا نرفتن

بیست‌سال که از انقلاب گذشت زن‌ها چیزی را که می‌خواستند زمزمه کردند. ورود به ورزشگاه آزادی شد یک خواسته، یک مطالبه. سیدمحمد خاتمی توانست حدود صد نفر را وارد کند. محمود احمدی‌نژاد هیچ. در عوض به تربيت‌بدني دستور داد بهترین جاهای ورزشگاه‌ها را به زنان اختصاص دهد. بحث‌ها بالا گرفت. دفاتر مراجع تقلید در قم صدور چنین دستوری را غیرشرعی خواندند. آیت‌الله محمدفاضل لنکرانی در پاسخ به استفتای مقلدانش نوشت «…از مسائلی که اسلام روی آن تکیه‌ی فراوان دارد عدم اختلاط زن و مرد است… بنابراین شرکت بانوان در مکان‌های عمومی ورزشی که همراه با اختلاط است به هیچ ‌وجه جایز نیست.» مدتی سکوت شد و جوش‌‌وخروش‌ها رفت زیر خاکستر. تا اینکه که ايران و سوريه (مقدماتي جام جهاني ۲۰۱۸) در آزادی به مصاف هم رفتند. زنان ايراني بلیت خریدند و تا دم ورزشگاه رفتند. اما پشت درها ماندند. در عوض زنان سوري وارد شدند و تصاوير شادی‌شان روی سکوهای آزادی را منتشر کردند. حرص زن‌های ایرانی درآمد و با صدای بلند اعتراض‌ کردند. حرف از تغییر شد. ايسپا (مركز افكارسنجي دانشجويان ايران) نظرسنجي ملي کرد: ۶۱.۱ درصد ايرانی‌ها موافق حضور زنان در ورزشگاه‌ها بودند.

«یک‌بار رفتیم مقر فیفا در سوئیس پیش سِپ بِلاتر، رئیس فیفا، و مشکلات فوتبال ایران را با او در میان گذاشتیم. از جمله‌ی آن‌ها محدودیت زنان بود در تماشای فوتبال و ورود به ورزشگاه‌ها. گفت بگذاریدش به عهده‌ی من. با آقای محمود احمدی‌نژاد که آن موقع رئیس‌جمور بود تماس گرفت و موضوع را به او منتقل کرد. آقای احمدی‌نژاد هم با روی باز استقبال کرد و گفت به زودی اعلام می‌کند زنان می‌توانند به ورزشگاه‌ها بروند. خودم شاهد بودم که خبرش خیلی زود در رسانه‌ها اعلام شد ولی همه‌چیز مواجه شد با حرف دیگر تصمیم‌گیرندگان کشور و معلوم شد تصمیم‌گیرنده فقط رئیس‌جمهور نیست. مراجع دینی جلوی کار را گرفتند. شاهد بودم که هر رئیس‌جمهوری که آمد دوست داشت درها را باز کند ولی نتوانست.»

فریده شجاعی، نایب‌رئیس فدراسیون بسکتبال

«فوتبال ورزش است و ورزش زنانه مردانه ندارد. فوتبال نه نیاز به ریش و سبیل دارد نه چیز دیگری. احساس ضعف می‌کنم از عدم توانایی برای ‌درکِ علت ممنوعیت ورود زنان به استادیوم. چرا؟ چه چیزی مانع می‌شود که زنان نتوانند برای تماشای فوتبال و تشویق تیم محبوب‌شان بروند ورزشگاه؟ نتوانند ورزش دلخواه خود را دنبال کنند؟ چرا باید درک ما از حضور در ورزشگاه فقط دوربین صداوسیما باشد و تعریف دیگران؟ چه ‌چیزی ‌باعث می‌شود که افراد کوته‌فکری بگویند ورزشگاه جای زن نیست.»

هلیا خدابخش، دانش‌آموز دبیرستانی

«مسئله امنیتی و توأم با حساسیت‌های نابجا و لج‌بازی‌های سیاسی‌ شد. درحالی‌که ایجاد محدودیت برای ورود زنان به ورزشگاه‌ها خلاف قانون است. قانون منعی در این زمینه ندارد. می‌گویند ورزشگاه‌ها فضای مناسبی برای زن‌ها نیست. اتفاقاً فکر می‌کنم چون مانع ورود زنان شده‌اند جو ورزشگاه‌ها هم خشن شده است. خداوند در قرآن می‌گوید زن و مرد را کنار هم آفریده تا به آرامش برسند. حالا وقتی این‌ها را از هم جدا می‌کنید خُب تعادل را به هم می‌زنید و نتیجه چیزی جز خشونت نمی‌شود. می‌گویند چون بدن مردان دیده می‌شود زنان نباید به ورزشگاه بروند، در‌حالی‌که کُشتی مردان از تلویزیون پخش می‌شود. یا در جریان اعمال حج گاهی می‌بینید حوله‌ی اِحرام از دوش مردان می‌افتد و بدنشان مشخص می‌شود، ولی در هیچ‌یک از این صحنه‌ها منعی برای حضور زنان نیست.»

فائزه هاشمی رفسنجانی، فعال حقوق زنان

«من تعجب کردم وقتی فهمیدم زنان را راه نمی‌دهند توی ورزشگاه. فکر می‌کنم جوِ ورزشگاه‌ها به لطف حضور زن‌ها تلطیف می‌شود و از حالت خشک و خشن درمی‌آید. می‌دانید که مردان ایرانی عادت دارند به حرمت زن‌ها ادب را مراعات کنند و بی‌نزاکت نباشند. چه عیبی دارد خانواده‌ها با هم و کنار هم بنشینند فوتبال تماشا کنند؟ کسی که روی صحنه‌‌ی تئاتر بازی می‌کند دوست دارد نزدیکانش ردیف اول بنشیند و هنرنمایی‌اش را تماشا کنند. خواننده و هنرمند و ورزشکار هم همین‌طور است. دوست دارند هنرشان را به نزدیکان‌شان نشان دهند. حیف است. خانواده‌های زیادی را می‌شناسم که همه با هم پرسپولیسی هستند یا مثلاً استقلالی. اگر این‌ها با هم بروند ورزشگاه فکر می‌کنید جو صمیمی‌تر نمی‌شود؟»

آزیتا احمدی، خانه‌دار

«در شأن من نیست در محیطی صرفاً ساخته‌شده برای مردان و بدون تدارکات زنانه حاضر شوم. بله، اگر همه‌ی زنان با چادر یا لااقل با حجاب می‌آمدند، می‌شد به رفتن فکر کرد. ولی نه الآن که ورودِ زنان به ورزشگاه فقط موجب بی‌بندوباری بیشتر می‌شود. می‌گویند تبعیض است که زن‌ها نمی‌توانند به ورزشگاه بروند. اما به نظرم مردان و زنان ما تربیت نشده‌اند کنار هم باشند، آن هم در محیط ورزشگاه. دوست دارم فرهنگ‌سازی شود تا من هم به عنوان یک هوادار بتوانم از تماشای فوتبال لذت ببرم. مانند چیزی که الآن در اروپا هست؛ زن و مرد کنار هم آرام به تماشای فوتبال می‌نشینند، بی‌آنکه اعصاب هم را خُرد کنند.»

زهرا خاکباز، کارشناس علوم‌تربیتی

«زنان به لحاظ فقهی همچون مردان مجاز به بهره‌مندی از حقوق هستند. دلایل فقهی مجاز بودن حضور زنان در ورزشگاه عبارت است از: یک) قاعده‌ی اِباحه. به این معنا که اصل بر مباح بودن عملکردهاست، مگر اینکه خلاف آن ظاهر شود. این اصل مشتمل بر ادله‌ی قرآنی و روایی فراوانی است که قاعده‌ی اولیه در عملکرد و موضوعات را مباح و غیر حرام می‌داند. دو) برخورداری زنان همانند مردان از حقوق طبیعی. انسان‌ها از حقوقی طبیعی و موضوعه برخوردارند که دست آفرینش به جعل و وضع آن پرداخته است. حقوق طبیعی به امتیازاتی اشاره دارد که منشأ آنها ذات و سرشت آدمی است و مقصود از حقوق موضوعه حقوقی است که به وسیله‌ی نهادهای قانونگذار وضع می‌شود. همه‌ی افراد بشر در این جهت داراى حقوق مساوى هستند و هیچکس بر دیگرى تقدم ندارد. در نتیجه می‌توان گفت حق آزادیِ تردد و حضور در اماکن دلخواه در شمار حقوق اولیه‌ی آدمی است. به دلیل اینکه زن و مرد در انسان بودن مشترک بوده و تفاوتی ندارند، این حق برای زنان نیز ثابت است.»

طاهره سادات‌نعیمی، مدرس حوزه‌

«از شلوغ‌کاری، بوق‌ زدن‌ و کُری‌خوانی مردها بدم می‌آید و تقریباً موافق نرفتن زن‌ها به ورزشگاه‌ها هستم. اما نه به این دلیل که نباید حضور داشته باشند، بلکه به این خاطر که شأن و منزلت‌شان‌ در این جور محیط‌ها حفظ نمی‌شود. این است که اول باید جای مناسبی برای‌شان فراهم شود. از نظر من تماشای فوتبال به تخلیه‌ی احساسات کمک می‌کند و زن‌ها هم باید از آن استفاده کنند. اما باید در جایی باشند که شأن‌شان حفظ شود.»

عطیه، دانشجوی مامایی

«شاید برای بعضی زن‌ها رعایت حُرمت‌ها مهم نباشد ولی برای من یک اصل است. چرا نباید زن‌ها خودشان به این حد از فهم برسند که تا امکانات برای‌شان فراهم نشده ـ برای پرهیز از اختلاط با نامحرم‌ها ـ به ورزشگاه‌ها نروند؟ ورزش و نشاط و سرگرمی برای همه خوب و مهم است. اما مهم‌تر از آن حرف خداست که امر می‌کند واجبش را زیر پا نگذاریم، یعنی حجاب و عفت و حیا را. تا امکانات فراهم نشده نباید اَهَم فدای مهم شود.»

المیرا رقیبی، دانشجوی علوم قرآنی

«زور الکی می‌زنند با این استدلال‌هاشان. بالاخره روزی بچه‌ها و نوه‌های خودشان هم می‌روند ورزشگاه و اصلاً ورزشگاه رفتن مسئله‌ای عادی می‌شود. روزی می‌آید که همین آدم‌ها به این تعصب‌ها می‌خندند که چه کوته‌فکر بودند. چرا اصرار دارید آیندگان این‌طوری به شما نگاه کنند؟ تحقیر نمی‌شوید که آیندگان شما را سرزنش کنند؟»

سهیلا خادمی، پرستار

«پاک کردن صورت مسئله راه‌حل نیست. اتفاقاً برعکس، حضور زن‌هاست که می‌تواند ظرفیت تماشاچیان را بالا ببرد. اینکه مادر و خواهر و همسری افتخارات فرزند و برادر و همسر خود را در تلویزیون ببیند ظالمانه‌ست.»

ناهید آخوندی، معاون برنامه‌ریزی آموزشی دانشگاه

«قبلِ انقلاب که ورزشگاه می‌رفتیم یکی از اقوام به پدرم اعتراض کرد که چرا دختر و پسرت را می‌بری ورزشگاه وقتی می‌بینی آن‌جا فحش می‌دهند و گاهی هم دعوا می‌کنند. پدرم همیشه می‌گفت می‌برم‌شان تا بفهمند در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که در آن فحش هم می‌دهند و دعوا هم می‌کنند. می‌گفت نمی‌تواند بچه‌هاش را در اتاقی دربسته تربیت کند و به آن‌ها اجازه‌ی بیرون رفتن ندهد. نه. دوست داشت بچه‌هاش جامعه را آن‌طور که هست بدون رتوش ببینند. قابل درک نیست که چون چهار نفر ممکن است فحش بدهند خیلی چیزها را منع کنیم.»

آزیتا احمدی، خانه‌دار

«وقتی می‌بینم همه‌جای دنیا زنان و مردان به ورزشگاه‌ها می‌روند و حتی آزادانه کنار هم می‌نشینند این سوال برایم پیش می‌آید که دلیل منطقی عدم حضور زنان در ورزشگاه‌های ایران چیست؟ آیا همه‌ی دنیا فاسدند غیر از ما؟ زنان و مردان ایرانی گاهی برای تماشای مسابقات کشورهای دیگر می‌روند. چرا نتوانند در جغرافیایی به اسم ایران به ورزشگاه‌ها بروند؟ سوال ساده‌ای‌ست. چرا مایی که می‌توانیم دور هم فوتبال را توی خانه‌ها و کافه‌ها و پارک‌ها و سالن‌های سینما تماشا کنیم نمی‌توانیم در ورزشگاه‌ها آن را تماشا کنیم؟»

فرزانه همتی، صندوق‌دار

فتحِ آزادی

ده روز پس از آنکه سحر خدایاری درگذشت جانی اینفانتینو، رئیس فدراسیون جهانی فوتبال، به ایران گفت وقت آن است که به زنان اجازه‌ی حضور در ورزشگاه داده شود. بیانیه‌ای در سوئیس منتشر کرد که «موضع ما روشن و قاطع است؛ زنان باید به ورزشگاه‌ها بروند.» (۲۸ شهریور ۱۳۹۸) ساعاتی بعد وزیر ورزش ایران گفت «زیرساخت‌ها آماده است.» و زنان برای تماشای بازی تیم‌های ملی ایران‌ـ‌کامبوج وارد ورزشگاه آزادی شدند. آن‌ها توانستند آزادانه بلیت بخرند، هرچند با محدودیت‌های موذیانه. گفته شد شش‌هزار بلیت به آن‌ها فروخته شد. ورزشگاه آزادی بیش از ۷۸هزار صندلی دارد. به این ترتیب حسن روحانی، رئیس‌جمهوری ایران، توانست شش‌هزار نفر را وارد ورزشگاه آزادی کند. روز پنجشنبه، هجدهم مهر ۱۳۹۸.

«پدرم ‌گفت دختر را چه به فوتبال؟ اما فوتبال تنها راه من برای مبارزه با قانون مردسالارانه‌ی خانواده بود. 4 ساعت جلوِ مانیتور نشستم تا بالاخره توانستم جایی برای خودم رزرو کنم، هرچند بعداً عذاب وجدان گرفتم وقتی فهمیدم تعداد بی‌شماری از دوستانم بدون بلیت مانده‌اند. روزهای بعد هم سرکوفت‌ها شروع شد. عده‌ای ما را گزینشی خواندند و عده‌ای گفتند به لطف فیفاست که وارد ورزشگاه می‌شوید. عده‌ای معتقد بودند پای این آزادی خون داده شده و نباید به این چند صندلی اکتفا کرد و عده‌ای هم مسخره ‌کردند. از وقتی چشمم به مستطیل سبز آزادی افتاد یک سؤال مدام در ذهنم ‌چرخید: چرا بعدِ 40 سال؟ تماشای مستطیل سبز تنها تماشای فوتبال نبود، فعالیت سیاسی هم نبود، یک دستاورد تاریخی بود. آن هم بعدِ 40 سال. زن‌ها فهمیده بودند فقط خودشان باید دنبال حق‌شان باشند. تماشای مستطیل سبز خوشحالی نداشت، بیشتر یک اندوه 40 ساله بود، یک بغض 40 ساله بود. که ترکید.»

مینا قنبری، خبرنگار

«بازی که شروع شد صدای بوق و شادی ورزشگاه را برداشت، بیشتر از سمت زنان. مردان غالباً آرام نشسته بودند و گه‌گاه نگاه‌هایی نگران به سمت زنان می‌انداختند. فضا به شکل غیر قابل توصیفی آبستن تشویش بود، هیچ‌کس نمی‌دانست چه می‌شود و آیا اتفاق ناگواری رخ می‌دهد یا نه. اولین گل را که زدند اصلاً غلغله شد. شادی‌ها و فریادهای سال‌ها مانده در گلو می‌شکفت و رها می‌شد. بچه‌های تیم‌ملی پشت‌سر هم گل می‌زدند و مدتی که گذشت انگار گُل‌ها دیگر برای کسی مهم نبود. آن‌چه جشن گرفته می‌شد ورود به ورزشگاه بود، ورزشگاهی که سال‌ها منطقه‌ی ممنوعه بود. وسط‌های بازی در یکی از جایگاه‌ها سروصدا شد و انگار ماموران حراست به کسی تذکر داده بودند. جو مشوش شد، اما مدتی بعد به حالت عادی برگشت. تا آخر بازی پرچم‌ها بود که به اهتزاز در می‌آمد و بوق‌ها بود که نواخته می‌شد و فریادهای شادی بود که رها می‌شد.»

الهام نظری، مترجم و مشاور بازاریابی و فروش

«همسرم خبر داد فقط یک جایگاه به زنان اختصاص داده‌اند و گفت عجله کن. تا 2 نیمه‌شب طول کشید تا بالاخره توانستیم پنج بلیت بخریم. هر کدام از یک نسل. روز بازی که رسید راه افتادیم طرف ورزشگاه. کلاه و پرچم و بوق خریدیم و به اصرار تخمه‌فروش مقداری هم تخمه. در مسیرمان نیروهای امنیتی و پلیس‌های زیادی ایستاده بودند که اول باعث ترسمان شدند و فکر ‌کردیم از دست ما عصبانی‌اند و می‌خواهند حالمان را بگیرند تا دیگر هوس ورزشگاه نکنیم؛ اما قضاوت درستی نبود. یکی از پلیس‌ها، بلندگو‌به‌دست، ورودمان را تبریک ‌گفت و از ما خواست در صف اتوبوس برای انتقال به ورودی تونل ورزشگاه بایستیم. ما با بوق‌هامان از پلیس تشکر کردیم. دم تونل پرچم‌ها را گرفتند. روی آن‌ها به لاتین نوشته بود ایران و ما نمی‌دانستیم ممنوع است. در تونل که بودم پاهایم بی‌اختیار سست شد. باورم نمی‌شد این طفلِ گریزپای آزادی حالا روبرویم باشد. مستطیل سبز را که دیدم با گریه فریاد ‌زدم «باورم نمی‌شه.» تمام عمر در حسرتش بودم و هیجان‌های تلنبارشده بر من هجوم آورده بود؛ لحظه‌ای از ته دل خندیدم و نام ایران را لابه‌لای ریتم بوق‌های ناهماهنگ میهمانان جدید آزادی فریاد ‌زدم و لحظه‌ای بعد با صدای بلند گریه ‌کردم.»

افسانه پرچکانی، خوشنویس

«نگاهم را مرتب توی مترو می‌چرخاندم تا ببینم چه کسانی مقصدشان ورزشگاه آزادی‌ست. اضطراب داشتم که نکند در دقیقه‌ی آخر اجازه ندهند. از مترو که پیاده شدم جیغ‌ها و سوت‌ها به هوا رفت و فهمیدم تنها نیستم. جلوِ ورودی مترو پرچم ایران را روی صورتم کشیدم و فکر کردم بالاخره بهش رسیدم و می‌تونم آن حس عجیب را تجربه کنم. ایستادم صف اتوبوس که با آن بروم درِ شرقی. زن‌ها هیجان‌زده‌ بودند. هنوز باورشان نشده بود که می‌توانند فوتبال را از نزدیک تماشا کنند. در آن لحظه هیچ چیز اهمیت نداشت: نه تبعیض‌ها، نه امرونهی‌ها، نه بُکن‌نُکن‌ها. ما یک صدا داشتیم، یک هدف، یک مسیر. از سال‌ها پیش شوقی در دل‌مان جوانه زده بود. وقتی وارد شدم برای لحظه‌ای حس کردم چیزی درونم خالی شد. نفسم را برای چند ثانیه حبس کردم و بعد فقط جیغ زدم.»

مریم قنبری، حسابدار

«نشستن روی سکوهای ورزشگاه آزادی را اولین‌بار در تماشای بازی ایران‌ـپرتغال (جام جهانی ۲۰۱۸ روسیه) تجربه کردم. به خاطر نوع کارم فراوان کنار مردم بوده‌ام، ولی آن شب در برنامه‌ای حضور داشتم که تا ساعاتی قبل هنوز بودونبودش پیدا نبود و دیدن آن همه چهره‌ی خندان و پرشور زن که بسیاری‌شان همراه همسران‌شان آمده بودند تجربه‌ی متفاوتی بود، به‌خصوص که همسر خودم هم همراه بود. بر صفحه‌ی بسیار بزرگ ال‌ای‌دی، بازیکنان تیم‌ملی کشورم در مصاف با بازیکنان پرتغالی به این سو و آن سو می‌رفتند. اما ذهن من درگیر شادی دختران و زنان سرزمینم بود، کسانی که با تلاش خود قهرمانان عرصه‌های ملی و بین‌المللی شده‌اند و در بازی‌های آسیایی و المپیک مدال‌آورند. با خود فکر می‌کردم ای کاش موانع حضور زنان در وزرشگاه آزادی برداشته می‌شد تا پیشرفت‌های چشمگیر ورزشکاران زن ایرانی در افکار عمومی به چشم می‌آمد… و دیری نگذشت که اولین بازی زنده را در ورزشگاه آزادی تماشا کردم، پنجشنبه هجدهم مهر، دیدار ایران‌ـ‌کامبوج. از دو ماه پیش خبر داشتم که امکان فروش بلیت به زنان برای این بازی قطعی شده، ولی من تصمیمی برای حضور نگرفته بودم. می‌دانستم بر اساس شیوه‌نامه‌ای که در ابتدای دولت دوازدهم مصوب شده بود از مدت‌ها قبل به فکر زیرساخت‌ها بود‌ه‌اند و زمینه‌های حضور زنان در ورزشگاه آزادی فراهم شده و حداقل هفت‌هشت ماهی می‌شد که کارها روبه‌راه شده بود. با انجمن‌های هواداران هم هماهنگی‌ شده بود و دیگر نگرانی چندانی در مورد لغو حضور زنان نداشتم. اما روزِ بازی که رسید نتوانستم در دفتر بمانم. حدود ساعت ۴ بیرون زدم تا همراه تعدادی از همکارانم به ورزشگاه آزادی برویم. خوشحالم که رفتم و البته باز هم بیش از تماشای بازیِ پر گل ایران و کامبوج حواسم به شادی دختران و زنان سرزمینم بود.»

معصومه ابتکار، معاون رئیس‌جمهور در امور زنان و خانواده

«آن روز بخشی از یک ایران واقعی را ‌دیدم. کناردستی‌ام از اصفهان آمده بود. ردیف جلو دختری چادری نشسته بود و داشت با آبرنگ روی صورت دختری غیرچادری پرچم ایران می‌کشید. پشت‌سرم نوجوانی چادری با کناردستی‌اش حسابی دوست شده بود و تلاش می‌کردند بوقشان را با هم هماهنگ کنند. این صحنه‌ها بغض در گلویم ایجاد می‌کرد؛ ما برای هم غریبه‌هایی آشنا شده بودیم که سال‌ها پشت درهای آزادی ایستاده بودیم. آن روز همه‌ی ما ایران را بیشتر از دیروز دوست داشتیم. آن روز با تمام وجود نامش را فریاد می‌زدیم.»

افسانه پرچکانی، خوشنویس

بعدِ آزادی

زنان که به آزادی رسیدند بین سیاسی‌ها کشمکش افتاد که موفقیت زنان در ورود به ورزشگاه آزادی حاصل کدام سیاست‌ها و تدبیرها بود. سخنگوی دولت گفت تلاش دولت، و مخالفان گفتند فشار و الزامِ فیفا. هرچه بود دلواپسان مدتی کوتاه آمدند. حالا باید دید که آن‌ها حاضرند باز چشم‌ها را به روی آزادی ببندند؟

«ورود زنان به ورزشگاه آزادی حاصل تلاش و فداکاری‌ مستمر خودشان بود. آن‌ها قدم‌به‌‌قدم پیش رفتند. اول از هر چیز به حقوق خودشان آگاه شدند و بعد آماده شدند برای رسیدن به آن هزینه بدهند. مرتب جلوِ ورزشگاه آزادی حاضر ‌شدند و به‌رغم دستگیری‌ها و کتک خوردن‌ها بر حق‌شان پافشاری ‌کردند. بارها پیش ‌آمد که با شمایل مردانه وارد ورزشگاه شدند، چون معتقد بودند ممانعت‌ها غیرقانونی‌ست. اما نباید فراموش کرد حمایت ورزشکاران و هنرمندان را از تقلای خستگی‌ناپذیر زن‌ها. فضای مجازی هم در این سال‌ها به کمک آمد و صداها را به گوش دنیا رساند. زنان و مردانی هم بودند که فیفا را بیدار کردند و ملزمش کردند به این بی‌عدالتی واکنش نشان دهد که داد. اما بعد از خودسوزی جانسوز و اسفناک دختر آبی که به نمادی زنده تبدیل شد. و بالاخره مقامات ایران تسلیم شدند. اما ورود زنان به ورزشگاه‌ها وقتی عادی می‌شود که سهمیه‌بندی بلیت‌ها برداشته شود و آن‌ها در همه‌ی مسابقات بتوانند حاضر شوند. پس راه ادامه دارد. این مسیر می‌تواند الگوی خوبی برای رسیدن به حقوق اولیه و بدیهی و طبیعی در سایر موضوعات به‌ ویژه مسایل زنان باشد.»

فائزه هاشمی رفسنجانی، فعال حقوق زنان

* شبنم م. اسم مستعار است. او به دلایل امنیتی مایل نبود اسم واقعی‌اش منتشر شود. 

این جستار سال ۱۳۹۸ در مجله‌ی تجربه منتشر شد